تبليغاتX
the lady of the moon


the lady of the moon

nobody is telling me who picked the gold and left the silver

    یه روز من و سایه م و اردکم داشتیم تو حیاط بازی می کردیم.اردکم می خواست از تو باغچه کرم دربیاره بخوره. منم گشنه م بود ولی نمی خواستم کرم بخورم.می خواستم دونات های مامانم رو بخورم.ولی سایه م عصبانی بود .به ما دو تا می گفت وقتی من نمی تونم چیزی بخورم شما هم نباید بخورین.

    خلاصه اردکم خیلی عصبانی شد.سرشو بلند کرد و داد زد "کلاغه!" کلاغ سیاهه فوری اومد پایین و گفت:"بله عزیزم؟" من وحشت کرده بودم.آخه اردکم خیلی کوچولو بود و می ترسیدم کلاغ ببردش.ولي اردكم چون عصباني بود نترسيد.رفت در گوش كلاغه يه چيزي گفت.كلاغه قار قار كرد و پرواز كرد تا به ابر پنبه اي رسيد و در گوشش يه چيزي گفت.سايه م هي وول مي خورد.اردكم رو آب شنا مي كرد و       مي خنديد.باد اومد.سايه م عاشق باد بود.رفت بغلش و شروع كرد به خنديدن.تا اين كه يه دفعه...سايه م مرد.آخه ابره بالا سرش وايساده بود.ابر پنبه اي شروع كرد به باريدن-فكر نمي كردم لزش بربياد- اردكم پرهاش و تكان مي داد و كواك كواك مي كرد و تو زمين خيس دنبال كرم مي گشت... كه يه دفعه كلاغه پريد رو سرش و بردش.

    من نها شدم و دويدم رفتم پيش مامان كه دونات بخورم.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط the lady| |

امروز که از خواب پا شدم دیدم همه جا رو مه گرفته.

        

آروم از خونه بیرون اومدم .جلوی در نشستم و به همه گفتم آروم راه برن تا ابر ها رو له نکنن.

تا شب فقط کارم همین بود .

فردا صبح وقتی پا می شم می بینم خورشید دراومده.و جلوی خونه می شینم و به همه می گم لبخند بزنن چون خورشید داره اونارو می بوسه و اگه لبخند نزنن دیگه این کارو نمی کنه،و روز بعد که بارون میاد بیرون می رم و چتر هم نمی برم و به همه می گم مواظب باشن کی رنگین کمون درمیاد تا اگه فرشته ای چیزی از رنگین کمون سر خورد اومد پایین و با اونا کار داشت جلوی چشم باشن تا پری بیچاره اذیت نشه و همیشه آروم آروم راه برن چون دنیا پر از فرشته ست ...و هر وقت که از خواب پا می شن از روحشون بپرسن دیشب کجا ها رفته چی کارا کرده تا شب بعد خواب های بهتری ببینن. 

 به نظر شما من چی کاره ام ؟ 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت توسط the lady| |

بچه ها من تازگی ها دلم بدجوری هوای مادر شدن کرده.

یعنی تو خیابون بغل هر زنی یه بچه می بینم می گم ای خدا کاش منم یه دونه از اینا داشتم که فقط مال خود خود خودم بود.

ان قد دوس دارم.........!!!!!!

من بچه می خوام! چی می شد من دوباره مریم مقدس می شدم؟آخه شوهر دوست ندارم!

بچه ها اگه راهی به نظرتون رسید به منم بگید!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت توسط the lady| |

The Dying Swan
by Lord Alfred Tennyson

قوي محتضر

اثر لرد آلفرد تنيسون
1

The plain was grassy, wild and bare, Wide, wild, and open to the air, Which had built up everywhere An under-roof of doleful gray.  With an inner voice the river ran, Adown it floated a dying swan, And loudly did lament. It was the middle of the day. Ever the weary wind went on, And took the reed-tops as it went.

چمنزار وحشي و برهنه بود ،وسيع ،وحشي و گشوده به آسمان که سقفي خاکستري و ملال انگيز بر همه جا برپا کرده بود.رودخانه با صداي وجدان مي دويد و بر پاي آن قويي محتضر شناور بود و شيون سر مي داد.ميانه ي روز بود. باد خسته پيوسته پيش مي رفت و سر ني ها را با خود مي برد. 

 

2

Some blue peaks in the distance rose, And white against the cold-white sky, Shone out their crowning snows. One willow over the water  wept, And shook the wave as the wind did sigh; Above in the wind was the swallow, Chasing itself at its own wild will, And far thro'  the marish green and still The tangled water-courses slept, Shot over with purple, and green, and yellow.

قلل نيلي در دوردست سر برافراشته بودند ، و در برابر آسمان يخزده  تاج برفشان به سپيدي مي درخشيد.  بيدي روي آب خم شده بود و مي گريست ، و با آه باد تاب مي خورد. بالا در ميان باد چلچله تحت اراده ي وحشي خود ،خودش را تعقيب مي کرد و دور تر در رودخانه ي خاکستري دريايي گره خورده ، زير سايه هاي ارغواني و خاکستري و زرد به خواب مي رفت.  

3

The wild swan's death-hymn took the soul Of that waste place with joy Hidden in sorrow: at first to the ear The warble was low, and full and clear; And floating about the under-sky, Prevailing in weakness, the coronach  stole Sometimes afar, and sometimes anear; But anon her awful jubilant voice, With a music strange and manifold, Flow'd forth on a carol free and bold; As when a mighty people rejoice With shawms, and with cymbals, and harps of gold, And the tumult of their acclaim is roll'd Thro'  the open gates of the city afar, To the shepherd who watcheth the evening star. And the creeping mosses and clambering weeds, And the willow-branches hoar and dank, And the wavy swell of the soughing reeds, And the wave-worn horns of the echoing bank, And the silvery marish-flowers that throng The desolate creeks and pools among, Were flooded over with eddying song.

 
نيايش مرگ قوي وحشي روح آن مکان متروک را با لذتي پنهان در غم تصاحب کرد : ابتدا آواز به گوش آهسته و واضح بود.و شناور زير آسمان مرثيه آهسته و پيوسته ،گاهي دور و گاهي نزديك پرواز مي كرد. اما به زودي صداي بسيار مسرورش با آهنگي عجيب و پر افت و خيز قوي و آزاد جاري شد.مانند هنگامي كه مردماني خوشبخت با بازي گران، طبل ها و چنگ هايي از طلا جشن مي گيرند.    هياهوي ستايش آن ها دورتر از دروازه هاي بازشهر مي گذرد و به شباني مي رسد كه به اولين ستاره ي شب مي نگرد.و خزه هاي خزنده و ني هاي رونده و شاخه هاي پير و نمناك بيد و امواج خروشان ،ني هاي خيس و دماغه هاي مواج ساحل خالي و گل هاي نقره اي و خاكستري دريايي كه جويبار ها و بركه هاي متروك را پر مي كردند همه در آواز قوي محتضر غرق شدند.

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت توسط the lady| |

I cant sleep without knowing there is hope

half the night, I waste in sighs

and in wateful dozes I sarrow

for the hands, the lips, the eyes- for the meeting of tomorrow

tennyson

من نمی توانم بخوابم بدون آن که بدانم امیدی هست

نیمی از شب را به آه کشیدن تلف می کنم

و در لحظات اندکی که به خواب می روم در اندوه فرو می روم.

برای آن دست ها ، آن لب ها ، آن چشمان-برای ملاقات فردا

تنیسون

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت توسط the lady| |

پاسخ های داده شده به یکی از سوال های من:

اگه هزار تا قورباغه داشتین باهاشون چی کار می کردین؟

۱- همه رو پر می دادم برن.

۲-همه رو توی دیگ می جوشوندم و ازشون روغن قورباغه می گرفتم

 که برای کمردرد مفیده.بعد لاشه ها رو برای پروفسور اسنیپ می فرستادم

 که باهاشون معجون درست کنه.

۳- خیرات امواتم بین مردم پخش می کردم باهاشون پشه هاشونو بکشن.

۴-یه وزغ پیدا می کردم می ذاشتم باهاشون مسابقه بده ببینم وزغ بلند تر میپره یا قورباغه.

۵-پوستشونو می کندم باهاش کیف های خوشگل سمی درست می کردم.(آخه قورباغه هرچی خوشگل تر باشه سمی تره.)دختره تو سر هر پسری بزنتش پسره مرده!

۶-می ریختمشون تو یخچال.(در این مورد خطر سکته کردن مامان وجود داره!)

۷- شما بگین!

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت توسط the lady| |

درگذشت اسماعیل فصیح رو به همه تسلیت میگم.

امیدوام الان از باده ی کهن و باده ی خام ،هردو سرمست باشه.

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت توسط the lady| |


Design By : Night Skin